احمد شاملو...

عاشــــ ـــــقان

سرشکسته گذشتند،

شرمسار ترانه‌های بی‌هنگام خویش.

 و کوچه‌ها

بیزمزمه ماند و صدای پا.

سربازان

شکسته گذشتند

خســـــــــــــــــته

         بر اسبان تشریح

و لته‌های برنگ غرور

نگونسار بر نیزه‌هایشان.

 تو را چه سود

                  فخر به فلک بر

                                    فروختــــــــــــــ ــــــــــــــن

/ 2 نظر / 17 بازدید
محمد

معامله! پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی. پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم. پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است. پسر: آهان!!! اگر اینطور است، قبول است. پدر به نزد بیل گیتس می رود. پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم. بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند. پدر: اما این مرد جوان، قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است. بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است. بالاخره پدر به دیدار مدیر عامل بانک جهانی می رود. پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم. مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم! پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است! مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد. و معامله به این ترتیب انجام می شود....

ali

بال بزن و پروار کن وگرنه دگران انجوری که میحواهند پروازت میدهند abji man farso sari taip nmikonam bebakhshid age injori taipe mkonam [ماچ][ماچ] eshala dar hame karat movaffagh beshi