دوستــ جونیایِ ناسَمـــــــــــــ ـــ ....
دیگِه ایجا آپ نیکُنَمــ ـ ...
وِِبَمــ مُنتقِلــ شُد بِه این آدرســـ ــ :
saraa74.blogfa.com
تو وِب جَدیدَم تَهنامـــ نَذالین !!
مُنتَظِرِتووونَمـــــــــــــــــــــ ...
بوووووش ...
دوستــ جونیایِ ناسَمـــــــــــــ ـــ ....
دیگِه ایجا آپ نیکُنَمــ ـ ...
وِِبَمــ مُنتقِلــ شُد بِه این آدرســـ ــ :
saraa74.blogfa.com
تو وِب جَدیدَم تَهنامـــ نَذالین !!
مُنتَظِرِتووونَمـــــــــــــــــــــ ...
بوووووش ...
آرامتــر تکــانـش دهیــد...
مـَـرگ مَغـــزی شُــده...
بــایـد زودتـــر دفــن شــود...
چیـــزی بــَرای اِهـدا هـــم نــدارد...
اِحســـاسَـــم استــــ !
تــــا همیـن دیــروز زنـده بـــود خـــــودمــ دیـــدمــ ،
کِســـی لِهــــش کــــــرد و رَفــتـــــ..!

لب ِ پنجـــ ـره نِشَستـــ ـی
و به هوای ِ مِه گرفتــــِ ـه ی بیرون نگاه مـــ ـی کنی...
پاهایت را در آغــــ ـوشْ می گیری و ســـ ـیگاری روشَن می کُنـــ ـی ...
مثل ِ هَمیشـــِ ـه ...
پاهایَتـــــــْ ــ را به بودن ِ من در آغوشــَـ ـت ترجیحْ مـــ ـی دَهی ...
صَـبـر کُن سـُهـرابـْــــــ ـــ !
قایقَتـْـــــ جــــا دارد ؟! ..
مَـن هَـم از همـهمـــه داغ ِ زمین
# بیــــــزارم ..
دلم میخواهــــــ ـــد
دور آتشفشان دلــــــــم ....
طناب بکشـــــــــــ ـم
و آنقدر در خودمــــــــ بسوزمـــــــــ...
که از انفجار احساسمـــــــــ..
وجودمــــــــ را قرن ها
شهر سوختــــ ـ ــه بنامنــــــــ ـــــد!

فاصله بیــــــــــــــن ما...ــــ
عشق را مثل خـــــــــوره
ارام ارام در خودش می بلعــــــــــــــــــد
کاش این فاصـــــــ ـــــ ـــله نبود....

دست هایــــــــش معجزه بود ...
وقتی دستهایــــــــــــــــم را می گرفتـــــ
و من ساعتـــــ ها نفس کشیــــــــدن را فراموش می کردم ....

بگذار همه مردمـــــــــــان دلـــ ــــم را بشکننــــــد
مــــ ـــن ولی دیگــــــــــر
دلـــی را نمیشــــــکنمــــــــــ .....

عاشــــ ـــــقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسار ترانههای بیهنگام خویش.
و کوچهها
بیزمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند
خســـــــــــــــــته
بر اسبان تشریح
و لتههای برنگ غرور
نگونسار بر نیزههایشان.
تو را چه سود
فخر به فلک بر
فروختــــــــــــــ ــــــــــــــن
من از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرف ها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند...
آه ای صدای زندانی!
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
آه ای صدای زندانی!
ای آخرین صدای صداها!
باد
بر کلمات من می چرخد
غبار حروف را پاک می کند
می بیند نیستی.
این گونه که او پرسه زنان دور می شود
بر می گردد
برف در دهانم خواهد ریخت.
تمام بعد از ظهر،
تمام یک بعد از ظهر تابستان،
تمام یک بعد از ظهر تابستان مچاله شده روی کاناپه،
گریه کردم،
قمری مادری را دیدم که به جوجه اش پرواز یاد میداد...
ذهنم همیشه حاشیه میرود در اوج هم آغوشی هامان
این بار به این فکر میکردم
این ریسمانِ خیسِ نازک که بین لبهایمان پل بسته
از دهان توست یا من؟یا فرزند خیسی زبان من و تو؟
دیشب تا صبح تو خوابم بود . . .
اونم بهم فکر میکنه یا فقط منم که . . .
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای باز نیامدن است
اما تو لا اقل , حتی هر وهله , گاهی , هرازگاهی
بین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده , بی پنجره , بی در , بی دیوار... هی بخند !
بَلَد باش
که وقتی باید بِرَوی ،
بِرَوی
در عجبند!
از سیب خوردنِ من!
که
ازان فقط " چوبش " باقیست!!
مگر این همه چــــــوب که خوردیم!
از یک سیــــب شروع نشد؟!
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چه ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار ایستاده ام
و هم چنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام....
دلم تنگ شده برای اصرارهایم و ندادن هایت...
کاش بزرگ نمی شدیم
تو بوسه ها و مهربانیهایت را به دوره گرد کوچه های بچگیمان فروختی
و من دلم را هزار قسمت کردم
تا هزار بار دیگر با تو بازی کنم
تو ببری و من ببازم
تو هیچ وقت نفهمیدی
من همیشه بازی را بردم
همان وقت که تبسم، لبانت را نوازش میداد و نگاهت مرا
همان لحظه که دلم را ندادی...
بیا بازی کنیم
مطمئن باش همیشه اولین کسی خواهم بود
که برای باختن از تو
دستم را بالا می برم...
فریاد میزنم
"دلم را میخواهم"
اما تو گوش هایت را گرفته ای
مینویسم
"دلم را بده"
اما چشمانت را میبندی
انگشت هایم را مشت میکنم
و ناامیدانه میکوبم بر سینه ات
بلکه دردت بیاید و دلم را پس بدهی
اما
چشمانت را باز میکنی
و گوش هایت را رها
آرام مشتهایم را میگیری
و انگشتانم را باز میکنی
بوسه بر انگشتانی میزنی که لحظه ای پیش خشمگینانه تورا میکوفتند
و آرام میگویی
دلت را هرگز پس نمیدهم
و فرار میکنی
درست مثل کودکی هایمان
تو میروی بالای درخت و دامن من باز گیر میکند به شاخه های توت
میخندی و میگویی
بازهم من بردم
بــــــــــبخش...
امــــّــــــا...
این دل ........ دیگر برایِ تــــــو تــــَنگ نمیشود...
دیگر ......به بودنت ....نیازی ... نیست...
دیگر ..اینجا...
......در این خــــــــانه..
هیــــــــــچ آغوشی...به اشتیاقِ آمدنت ..گـــــــُشوده نیست..
بــــــــــبخش...
امـــــــّا همه چیز را ....خــــــــــودت .... تمام کردی